هزار راه نرفته
مـردم اغلب بی انصـاف ،بی منطـق و خـود محورنـد ولــی آنـان را ببخش! غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم. من تنها مسافری هستم که هرگز نگاه عاشق هیچ کسی بدرقه راهم نبود. وقت رفتن فرا رسیده است. هوا دلگیر است. با بی قراری ها به هر سو می نگرم. به دنبال یک نگاه بغض آلود و حلقه اشکی میگردم. ولی هرگز نیافتم. با تمام دلتنگی میروم. دستان من که به قصد خداحافظی تکان میخورد، از حرکت می ایستد. و این لحظات چقدر تلخ و سنگین است. یک نگاه تازه مهربان مرا مینگرد. و من هراسان از یک نگاه و یک عشق به راه خود ادامه میدهم تا مبادا کس دیگری قصد گرفتن جای تو را در دل من داشته باشد. پس میروم. ای عشق دست نیافتنی من نمیدانم تاوان کدامین گناهم را پس میدهم، که ذره ذره وجودم را سوزاند. تو را ای عزیز دل به خدا میسپارمت و تا همیشه دوستت دارم. تقدیم به جان بال و پر شکسته ام. تقدیم به آنکه بالم را شکست. باران پاییزی، هوایم را دگرگون میکند. دیگر هوای نشستن ندارم. دلم هوای خندیدن ندارد. باران، نصیب گریه ها ی من است. باران، یادآور دوران عاشقی من است. کاش همیشه باران میبارید تا همیشه خیس شوم. زیر پای ترد باران مثل یک کبوتر سفید، تمیز می شدم. کاش همیشه باران میبارید. تا چشمان همیشه نمناکم را در هوای گرم عشق میشستم. در زیر سایه باران به بهاری ترین لحظه عمرم بال و پر میدادم. و همچون یک قاصدک به هوا میفرستادمش. تا برایم از عشق، پیغام آشنایی و دوستی آورد. کاش همیشه باران میبارید، تا همیشه در ترنم عشق، عاشق بودم. روزهاست قلبم گواهی تنهایی می دهد. دلم با غربت بی کسی، گریستن آغاز کرده است. در این میان دل مهربان توست که، یدک کش بار اندوههای پنهان و آشکار من است. نمی دانم چگونه حرفهایم را روی کاغذ بیاورم. چون عادت به واضح نوشتن ندارم. یعنی دلم عادت ندارد. عادت ندارد آنچه را تحمل میکند، به سادگی به سپیدی کاغذ بسپارد. اما من سعی میکنم گوشه ای از حرفهای ناگفته ام را بنویسم. بدان که احساس غم و اندوه، تقریباً از لحظه ای که از من جدا شدی قامت لرزان وجودم را دستخوش خود قرار داده باور کن که گاهی احساس با تو بودن و حسرت بودن در کنار تو، عقده های فرو خفته دلم را باز میکند. بغض سنگین غم، به های های گریستن تبدیل میشود. شاید نمی دانی که قلبم از خودم به تو نزدیکتر است. تقدیم به کسی که مرا تنها گذاشت و رفت. تقدیم به کسی که مرا با بغضهای سرد رها کرد. هزار پنجره کبوتر، رفتنت را خواهند سرود. بر بامهایی که از جنس همیشه باشد. پنجره ها دوباره شروع چشمهایم را پرواز خواهند داد. گیاه انتظارم را که در دستانت کاشته ام، حقیقتی به نام دیدار میرویاند. من با چشمهای هزاران کبوتر، انبوه سخاوت دستانت را میستایم. و حال وعده گاه دیدار ما با هزاران کبوتر، هر پنجشنبه بر سر مزارت خواهد بود. من با اشکهای بارانی ام تو را تا عروج بدرقه میکنم. دل بستن به تو، دل بستن به سایه ای است که در راستای افق چشمانم به خورشید نزدیکتر میشود. دیگر هیچ چیز جز نغمه مهربانانم مرا به شوق نمی آورد. نه عاطفه سبز درختان سرو، و نه عاشقانه ترین سلامهای............. چند ماه تمام صحرا صحرا برایت نیلوفر کاشته ام. شبها به یادت از آسمان ستاره چیده ام. در سکوت ظلمت بار، تصویر تو را بر چهره مهتاب ترسیم کرده ام. روزها در کنار برکه صمیمی دوست داشتن تنها نام تو را زمزمه کرده ام. در انبوه یاسهای سپید، بوی تو را احساس کرده ام. در دشتی پر از نیلوفر سایبانی از عشق بر پا کردم. بر فراز دشتی پر گشودم که سنگ سنگ آن دشت یادگاری از تو داشت. و حالا چندین وقت است که با ضربان قلب تو نفس میکشم. اگر فردا پایان من است می خواهم تا صبح به نام تو زندگی کنم. تقدیم به تنهاترین کسی که در تنهایی،تنهایم نگذاشت: دیر زمانی است که آرزوی وصال دارم. میدانم که بال و پرم را خودم شکسته ام. خدایا درمانده از نفس خویشم. اما میدانم که باران لطفت آنچه رویانده، نمیخشکاند. خدایا! میگریم بر آن که باید باشم و نیستم. اینک که رخساره بر خاک نهاده ام، به مدد فیض تو محتاجم. خدایا! قدم در بیرهه ها گذاشته ام.مرا دریاب و با من سخن بگو. چندی است که دیگر صدای تپش قلبم را نمیشنوم. چندی است که دیگر دستانم توان نوشتن ندارند. آیا از حقارت وجودم است که چنین شده ام؟ خدایا دلم را ببین که به سویت آمده است. و حال با خودم هستم ای بنده حقیر خدا! هر وقت تنها شدی و فکر کردی که تنهایی. هر وقت تنهایی روح تو را خرد میکند. به باران فکر کن!به دریا!به آسمان! به خدایی بیندیش که آنقدر رحیم است، که در پیش خطرهای مکرر باز هم ما را از رحمت خود مایوس نمیکند. حرف خشم های فرو خفته، حرف تلخی ها.حرف نامرادی ها، حرف زیبایی های بر باد رفته و سیاهی بر آنها نشسته. زندگی با آزردگی ها بوده برایم.پس دل نبسته ام به آن. دلم برای دل بستن، چیزی طلب میکند. پس دستهایت را در دستانم قرار بده. با من باش و بازی یک طرفه شکست را از من دور کن ای روز گار. در این فصل بی برگی،در این پاییز سرد،عجب دلگیرم از دنیا. این دنیای تلخ،صبر ایوب داشته ام برای مهرت. پس ای نامهربان،آسمان پاییز را بهاری کن. بهاری کن تا زندگی کهنگی اش را از دست بدهد. و زندگی زیبا شود ای همنام من! و کوچه مهر باران شد! آنزمان که صدای قدمهایت را شنید. همراه نم نم باران که هر دومان عاشق عطر و خیال آنیم. و چه لبخند شیرینی بر لبانمان میرقصید. و شوقی که در سینه ام نهان و در چشم هایم هویدا شد. و تو نیز زیبا بودی مثل همیشه. و تا نیمه های شب، مدام در خاطرم می آمد. لحظه ای که از کوچه مان گذشتی. و تنهایی و غربت کوچه را همراه خود بردی. آه که چه صفایی دارد سکوت عاشقانه شب. نگاه در چشم های گیرایت. لبخند زیبای لبهایت و عطر باران. ای آشنای دل! محبوس خلیج تنهایی ام و راه گریزی از آن نیست. کسی صدایم را نمیشنود،چشمان بارانی ام را نمیبیند. و ساحل نجاتی برای آرامش من نیست. جز تو ای مهربان من! مرا دریاب و باور کن تا جان فدایت کنم. روز مرگ من نزدیک است!!! کوچه های سرد وتاریک! باران به شدت خود افزوده، در جستجوی او هستم. کوچه های خیس و گل آلود را یکی پس از دیگری پشت سر میگذارم. آهسته آهسته به پیش میروم. انگار صدایی مرا به سوی خود فرا میخواند، خدا یا مرا یاری کن تا گمشده خود را بیابم. قطرات باران از سر و رویم جاری است. احساس دلتنگی امانم را بریده. هر چه به پیش میروم کوچه ها تاریک و تاریکتر میشوند. از اعماق وجودم کسی فریاد میزند که برو! در حالیکه راه میروم از دور دستها روشنایی چراغی را میبینم. خوشحال میشوم و گامهایم را بلندتر برمیدارم. اندکی جلوتر میروم.متوجه میشوم که خودش است. آری.گمشده من است. خوشحال به سویش میدوم.میخواهم او را در آغوش بگیرم. هر لحظه که به او نزدیکتر میشوم، بوی عطرش را بیشتر حس میکنم. خدای من! باورم نمیشود.یعنی من ، منی که هیچ موقع نگاهم به او نیفتاد، حالا میتوانم او را ببینم؟آیا واقعاً بیدارم؟ آری.به آرزویم رسیدم. آرزویی که که سالهاست در انتظارش بوده ام! دوستت دارم جاودانه،ای قشنگ ترین بهانه ای کهکشان روشن امیدهای من، ای که تو آفتاب را به زندگی ام ارزانی دادی، صادقانه باورت دارم و میدانم آنچه را که صادقانه باور دارم، هیچگاه نادرست نخواهد بود. دوستت دارم،نه تنها برای آنچه که هستی، بلکه برای آنچه که هستم. وقتی با توام،عشقت را در دل حس میکنم. ای تنها رویای من! هیچگاه رویای من را فرو نگذار،که دیگر امیدی برای زندگی نیست. هنگامی که امید به زندگی نباشد،آهنگی برای ادامه نخواهیم یافت. آنگاه است که عشق را از زندگی خود رانده ایم! پس همیشه شعله رویایم را روشن خواهم گذاشت. آری! عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت میبرد. پس تو ای همه زندگیم،جانم،عشقم، میخواهم همیشه بیمارت باشم. گاهی دلم برای سکوت تو تنگ میشود. فریادهای قلبم هر چقدر پرصدا و پر خاطره باشد، اما سکوت تو چیز دیگری است. سکوت پر صدای تو و نگاه ساکت تو حرفهای زیادی برای گفتن دارند. گاهی دلم برای اشک های پریشانت تنگ میشود. گاهی دلم برای سرخی گل سرخ روی گونه هایت تنگ میشود. میدانم با اون زبان بی صدایت خیلی حرفها برای گفتن داری. ای تنها سرگرمی غزل های من: تو را از کودکی سرودم تا به امروز برایم یک کتاب قصیده شده ای. کاش از دیروز تا امروز فاصله ای نبود!!! ای تنها تکیه گاه چشمانم، بدان پلک هایم برای سرودن غزل دوباره تو،در انتظار باریدن است. با تو بودن را دوست دارم.با من بمان ای رمان آرزوهایم. تا تو را با یک دفتر عشق دوست بدارند، تا تو را....... اولین اشکهای بی بهانه مرا با دستان بی تحرکت پاک کردی. نخستین بار وقتی احساس دلتنگی مرا دیدی، مرا در آغوش خود جای دادی. نخستین معلم بازی های من بودی و دومین مادر شادی هایم. بزرگ شدنم را با تو آموختم و زندگی کردن را با تو آغاز کردم. ای همه بهانه های من: دوستت دارم. صدایم سلامی است به تو که شور احساس پروانه ها را می ستایی. سلامم را پذیرا باش نازنینم. با نگاهت در خوشی غرق میشوم. با لبخندت به دیار عاشقان سفر میکنم. کمند گیسوانت اسب سرکش روحم را به اسارت میکشاند. زیرا غنچه عشق تو در دلم شکوفا گشته و مرغ محبت مهر، آشیانه گزیده. نسیم روح پرور عشقت،جسم و جانم را صفا داده. عشق تو در دلم غوغا میکند. مجلس آرائی ها می نماید. زیرا دلم تو را دیده و به تو دل بسته. با تو این عشق را زمزمه میکند که: دوستت دارم. عشق تو با زندگیم عجین شده. و تا ابد در قلبم باقی خواهد ماند. هر گاه به سویم می آیی، پرده پر از نگاه را که پرورش داده ام، دور میاندازم. شراب مستی آور را هیچ میپندارم. قلب من تو را میخواهد. وفاداری من تا روز رستاخیز پایدار است. نازنینم چرا از تو نگویم؟ چرا اشکهای تو را نسرایم؟ وقتی دریا در قلب مهربان تو جریان دارد، چرا من یک قطره پر هیاهو نباشم؟ آنقدر منتظرت ماندم که همه پنجره ها مرا میشناسند. یکبار آرامتر از خواب درختان به سراغ من بیا. می خواهم با شکوفه های سیب برایت تابلویی بکشم. با اشکهایم گرد و غبار را از کفشهایت بشویم. میخواهم تمام بغضهای من بر شانه های تو آب شوند. چرا دلم برایت تنگ نشود؟ چرا دستهای تو را ستایش نکنم؟ چرا عطر ماه را در شیشه ای نریزم و به تو تقدیم نکنم؟ چرا برایت ننویسم؟چرا حرفهایم را پنهان کنم؟ ای آیینه عاطفه های بیکران ای پر خاطره تر از رودها و دریاها همیشه دوستت دارم. به من نگاه کن. به من نگاه کن که من همراه ابرها بغض هزار ساله ام را شکسته ام. دستان بی توانم را به دیوار گلی کشیده ام. سر انگشتانم را به پرستو نشان داده ام. آن زمانی که قدم در جاده بی انتها گذاشتم، ساعت همچنان در حال نواختن بود. آن زمان که چشم های خسته ام میل دیدن نداشتند. دستهایم بر جسم خسته ام آویزان بودند. پرستو را دیدم.پاهایم از حرکت ایستادند. پرستو مرده بود از فرط خستگی. جاده ها تمام شدند. اما فصل ها رفتند و گذشتند. هر روز لباس رنگینی بر تن کردند. اما من با حجاب تیره ام هنوز در خزان مانده ام. اکنون به من نگاه کن.آرام و صبور با عشق. آری به من نگاه کن.این روز تولد من است. این چهره غمگین را شاد کن. باورم کن تویی یار آشنای من! باورم کن با تمام ناباوری هایت تا برایت جان فدا کنم. باورم کن تا برایت فانوس شب شوم. باورم کن تا بدانی کیم و برایت چه میکنم. من بخاطر تو ستاره های آسمان را چیده ام. ستاره ها را در راه قدمهای تو کاشته ام. من بخاطر تو قلبم را به آسمان هدیه دادم. خواستم آسمان هم عاشق تو باشد. من بخاطر تو چشمهایم را به ابرهای سفید هدیه دادم. تا ابرها برای تو ببارن. تا تو بدانی زمین و زمان هم عاشق تو و هم به یادت هستند. پس تو هم به یاد من باش. آنگاه روزی میرسد که پرندگان پرواز را از یاد ببرند. روزی میرسد که ماهیان شنا کردن را فراموش میکنند. روزی میرسد که قاصدکها دیگر پیامی برای عاشقان ندارند. ولی من باز تو را بخاطر خواهم داشت. این همه از باور من به توست. آه ای پرندگان عاشق، حال که پرواز را بخاطر دارید، پرواز کنید و پیام مرا به تنها یارم برسانید که: باورم کند با تمام نا آشنایی هایش!!! و شب هنگام که مرا دیدی خواهی پرسید: چرا چشمهایت را اضافه میگویی؟ چراگوشهایت را یکی بخر و دوتا ببر نوشته ای؟ چرا زبانت را فروشی گرفته ای؟ خواهم گفت: چشمهایم را به تو می بخشم تا دل خسته ای را ببینی. گوش هایم را زیر قیمت دادم تا حرفهای خاموش ام را بشنوی. زبانم را به بلند گویی فروختم که ناله های سکوتم را برایت شنیدنی کند. اینک این دلم، بگیر و آسایشم بده!!! دل من غـصه نخـور دنیــا اینجـور نمیمـونـه دل من غـصـه نخـور همیشه غــم فراوونـه دل من غصه نخـور زندگی بی درد نمیشـه دل من غصه نخور عاشقی بی غم نمیشه دل من غصه نخـور خدا خودش خوب میدونه دل من غـصـه نخـور همیشـه غــم نمیمونـه دل من غصـه نخور زنـدگـی زیـر و رو داره دل من غـصـه نخـور آدمـهـای دو رو داره دل من غـصـه نـخـور خـدای تــو مهـربـونـه دل من غصـه نخور درد تـو رو خوب میدونـه عکس هاي به ياد ماندني ناصر حجازي ناصر حجازي، دروازه بان بزرگ فوتبال ايران امروز درگذشت به کوری چشم زاغهای بی سرو پا اسطوره همیشه در قلب مردم زنده است سلام بغض اجازه نمیده مطلب بنویسم باورم نمیشه ناصرخان برای همیشه رفت باورم نمیشه باورم نمیشه باورم نمیشه تــا کـه بـودیم نـبـودیـم کسـی کشت ما را غم بی همنفسی تـا کـه رفـتیم همـه یـار شدنـد خفتـه بـودنـد کـه بیـدار شدنـد قـدر ایـن جـام بدانیم که هست نه همان لحظه که افتاد و شکست احساسم گل سرخی است در آن بیابان بی آب و علف. احساسم میخندد آن هنگام که برگی میریزد. احساس غریبی دارم.احساسی که یک مرغ مهاجر دارد. احساسی که آن عارف خسته در نماز و نیایش شبانه دارد. یا احساسی که آن مجنون خون آلود و لیلی گریان دارند. احساسم آینه ای است.آینه ای که با کوچکترین تلنگری خرد میشود. احساسم گاهی سنگی میشود سخت در برابر آینه حقیقت. و گاهی گلبرگ سفیدی برای پاک کردن اشکهای آن عاشق. در حالیکه غمها افکارم،روحم و جسمم را به زنجیر و به بردگی خود برده، و رهایی از آن سخت بود، این چند کلمه را نوشتم. در میان آشفته ترین نگاه هایم، در میان دیوارهای نا امیدی و یاس، در میان رویای پر تلاطم قلبم و در میان کشتی پارو شکسته وجدانم، با سوز و گداز ناله هایم و همراه با آهنگ جانسوز نوحه هایم، به تـــو مـی انـدیشم. به تو که فلب رئــوف و مهـربانی داری. به تو که نگذاشتی در سیاه چال نا امیدی بنشینم تا غم از غمم غمگین شود و اشک از چشمم به گریه در آید. آستین ها را بالا زدی تو حتی غـم را شـاد کردی و گریـه اشکم را پـاک! امیدوارم روزی سکوتت شکستـه شـود و به آنچه می خواهی دست یابی. آرزومند آرزوهایت هستم. امیدوارم بتوانم همانی باشـم که می خواهی. در سیاهی شب خیلی چیزها پیدا نیستند و نمیتوان دید. انگار اصلاً از اول وجود نداشتند.ولی نه! مثل اینکه یه چیزهایی هم داره.آره.داره.خیلی هم زیادن. یه چیزی مثل نور.خیلی کوچولو.از اون جا.از اون بالا بالاها. آره.از اون بالا بالاها داره سوسو میزنه.آهان!اونا ستاره هستند. ستاره های درخشانی که هر چقدر هم سیاهی شب عظمت داشته باشه، نمیتونه اونارو ببلعه.پس بیایید قدر ستاره هارو بدونیم. اونایی که برکویر بی انتهای شب حکمفرما هستند. خدایا!تو را به بزرگی ات قسم میدم هرگز نور این ستاره های درخشان را کم نکن. بگذار همچنان فرمانروای بی چون و چرای آسمان شب ها باشند. چه زیباست محبت دیدن و محبت کردن و جز آن نیــاموختن. به همه چیز از دریچه زیبایی نگــاه کردن و همه چیز را از دریچــه زیبایی شنیدن. اما چه غم انگیز است نفرت.چه زشت است کینه و چه شکننده است کدورت!!! چه خوب است کینه ها را دور ریختن و محبت را جایگزین کردن. تلاش به خاطر موفقیت دیگران زمانی که در آن کار ناموفق بوده ایم. براستی چه نیکوست از شکست به عنوان تجربه یاد کردن و تجربه را بکار گرفتن. و باز هم چه خوب است از مرگ عزیزان به عنوان تقدیر و سرنوشت یاد کردن. و چـه خوب است از زندگی نـــــا امیــد نشـدن. آری. چه زیباست زندگی را ترازو کردن و غمهــا و ناکامیهــا را یک کفــه و شادیهــا و پیروزیهــا را کفــه دیگر قرار دادن و بــا هر دو کنار آمدن. و در آخــر، هر دو را پذیرفتن. ســال 1390 به شمــا دوستــان عزیزم مبــارک. كاش بداني تنهايي ام را حتي با وجب وجب آسمان بي انتها نمي توان اندازه گرفت. كاش بداني قطرات اشكم چگونه باران را توصيف ميكنند. هزاران بار برايت از كاش ها سخن گفتم و گريستم. هزاران بار با تمام وجود نامت را بر زبان راندم و دريغ!!!!!! دريغ از لحظه اي كه مرا در خاطرت بگنجاني. اي كه از من گريزاني.اي كه چون من تنهاتريني! نميدانم، شايد من اشتباه كردم!!!!!! باغبانی پیرم. که به غیر از گلها،از همه دلگیرم. کوله ام غرق غم است. آدم خوب کم است. عده ای بی خبرند. عده ای کور و کرند،و گروهی پکرند. دلم از این همه بد میگیرد. و چه خوب........ آدمی میمیرد. ای پروانه های زارهای دور، ای نسیم ها و نورهایی که نشانی اساطیر ناشناخته را میدانید، خلوتی برایم فراهم کنید.خلوتی به کوچکی قلب یک گنجشک! ای که از آهوهای جوان راه گم کرده،دلواپس تری! ای که هرروز دانه دانه اشکهایم را در بر میگیری، میخواهم از عشق بگویم.گویاتر از شمع و روشن تر از سرنوشت باران. گاهی خیال میکنم میان بودن و نبودن معلق مانده ام. گاهی کلمه ها به سرعت از من دور میشوند و گاه سراپا کلمه ام. حتی نفسهایم از کلمه است و گاه آنقدر ساکتم که لب از لب باز نمیکنم. گاهی خود را در همسایگی آینه ها میبینم. گاه در قعر دره ای بی آب و علف جا خوش کرده ام. چگونه میتوانم بند بند خود را برای تو شرح دهم؟ چه کار سختی است از خود گفتن. فقط همین را بگویم: در تابستانی غریب با دستهایی پر از شعرهای عاشقانه متولد شدم. و در یک روز بهاری روی بالهای خیال انگیز سنجاقکی عاشق از دنیا خداحافظی خواهم کرد.

دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..









همراه با آتیلا
درون دروازه استقلال































| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |


